تاریخ : شنبه 18 شهریور 1396 | 05:54 ب.ظ | نویسنده : قبول | نظرات
تاریخ : جمعه 10 شهریور 1396 | 10:13 ق.ظ | نویسنده : قبول | نظرات
تاریخ : پنجشنبه 9 شهریور 1396 | 10:11 ق.ظ | نویسنده : قبول | نظرات
تاریخ : دوشنبه 6 شهریور 1396 | 03:16 ب.ظ | نویسنده : قبول | نظرات
تاریخ : دوشنبه 30 مرداد 1396 | 08:06 ق.ظ | نویسنده : قبول | نظرات
Image result for ‫عکس از شهید محسن حججی‬‎

شهید حججی! دیدن فیلم و عکس هایت بسیار تکان دهنده بود.
اما خوشا به حالت که چنین زیبا به سوی معبودت شتافتی.
امیدوارم دعای شهدایی چون شما پشت سر ما و بچه هایمان هم باشد.
تا شاید این عاقبت بخیری نصیب ما نیز گردد.
التماس دعا



طبقه بندی: مذهبی، تربیتی، آفرینش، آموزشی،

تاریخ : دوشنبه 23 مرداد 1396 | 12:01 ب.ظ | نویسنده : قبول | نظرات

آقای دولابی میفرمودند: در آن دنیا بعید نیست که خیلی از اعمالی که به آنها خیلی چشم امید داشتیم آفت زده باشند و کارمان با همین"کناره کاریها" راه بیفتد!


کار خیر

مرحوم دولابی نقل میکردند که خانواده ما کشاورز بودند و بعضی سالها ما زمینهای زیادی را گندم و جو میکاشتیم و در نظرمان بود که اگر این زراعت به نتیجه برسد امسال وضعمان خیلی خوب خواهد شد، طبق معمول کشاورزان هم در زمینهای کنار جویهای آب هم مقداری نخود و لوبیا و چیزهای دیگر میکاشتیم که به آنها " کناره کاری " میگفتیم. خیلی اتفاق میافتاد که به یکباره همه محصول آن مزرعه های بزرگ که خیلی روی آنها حساب کرده بودیم آفت میزد و قابل استفاده نبود و تمام امورات سال ما از همان " کناره کاریها"یی که خیلی جدی نمیگرفتیمشان میگذشت!

آقای دولابی میفرمودند در آن دنیا بعید نیست که خیلی از اعمالی که به آنها خیلی چشم امید داشتیم آفت زده باشند و کارمان با همین"کناره کاریها" راه بیفتد!

بخش اخلاق و عرفان اسلامی تبیان


منبع:
کانال اینستاگرام سمت خدا


طبقه بندی: آفرینش، نقل قول بزرگان، مذهبی، تربیتی، آموزشی،

تاریخ : شنبه 21 مرداد 1396 | 08:43 ق.ظ | نویسنده : قبول | نظرات
تاریخ : پنجشنبه 12 مرداد 1396 | 06:22 ب.ظ | نویسنده : قبول | نظرات

 یکی بود، یکی نبود آن یکی که وجود داشت، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست.

موسی و مرد قصاب

روزی حضرت موسی در خلوت خویش از خدایش سوال می کند: آیا کسی هست که با من وارد بهشت گردد؟ خطاب می رسد: آری ! موسی با حیرت می پرسید: آن شخص کیست؟

خطاب می رسد: او مرد قصابی است در فلان محله، موسی می پرسد: می توانم به دیدن او بروم؟ خطاب می رسد: مانعی ندارد!

فردای آن روز موسی به محل مربوطه رفته و مرد قصاب را ملاقات می کند و می گوید: من مسافری گم کرده راه هستم، آیا می توانم شبی را مهمان تو باشم؟ 



ادامه مطلب

طبقه بندی: آفرینش، حکایت و داستان، آموزشی، سرگرمی، تربیتی، مذهبی،

تاریخ : یکشنبه 8 مرداد 1396 | 11:39 ق.ظ | نویسنده : قبول | نظرات
تاریخ : دوشنبه 2 مرداد 1396 | 06:31 ب.ظ | نویسنده : قبول | نظرات
تاریخ : دوشنبه 5 تیر 1396 | 08:22 ق.ظ | نویسنده : قبول | نظرات

هیچ وقت فکرش را نمی کردم که توی کوچه های شهر باشم  و دور تا دورم را بچه های زیادی گرفته باشد.

دیدار با بچه های یتیم

مردی غریبه داشت از مشک های پر از عسل، توی کاسه هایی کوچک عسل می ریخت و به بچه ها می دادبیش از آن که بچه ها بیایند  آن مشک ها را مردی ایرانی  برای مرد غریبه هدیه آورده بود

 او هم چند نفر از دوستانش را صدا زد و گفت: زود به محله های کوفه بروید و بچه های یتیم را این جا بیاورید

راستش من به خاطر این که دلم نمی آمد از عسل های  کندومان جدا بشوم خودم را به لبه یکی از مشک ها چسباندم  و بعد از یک راه طولانی حالا  در کنار آن مرد غریبه  بودم او داشت با مهربانی  به بچه های یتیم نگاه می کرد. بچه ها داشتند با لذت به کاسه های پر از عسل انگشت می زدند و به هم می خندیدند

یک مرد آمد و گفت: ای علی، به ما عسل نمی دهی؟

معلوم شد اسم ان مرد علی است. علی گفت: اول بچه ها بخورند بعد بزرگ ترها

آن مرد گفت: ای امیرالمونی چرا اول بچه ها عسل بخورندبعد ما؟

علی گفت: امام پدر یتیمان است. من چون باید مثل یک پدر با این بچه ها رفتار کنم. گفتم آن ها اول از آن عسل بخورند.

نوبت به بزرگ ترها رسید. ان ها هم از عسل کندو نوش جان کردند. کم کم مشک ها خالی شد و خود علی هیچ چیز نخورد. به صورت مهربانش نگاه کردم او خوش حال بود و لبخند زیبایی می زد. وقت رفتنم بود اما من دلم نمی آمد از او جدا بشوم. زنبورهای کندو  در انتظارم بودند. 

من زنبور عسل هستم . خدای بزگ دو آیه از قرانش را به من اختصاص داده اسنتو پروردگار به زنبور عسل وحی کرد: که از کوه ها، درختان و داربست هایی که مردم می سازند خانه هایی برگزین.سپس از تمام ثمرات بخور و از راه هایی که پروردگارت برای  تو تعیین کرده به راحتی حرکت کن

ما زنبورها به شکل گروهی زندگی می کنیم. زنبور ملکه، زنبور نر و زنبور کارگر. که خداوند برای هر کدام از ما عمری جداگانه تعیین کرده اسو  ما با حرکت ها و رقص هایی که انجام می دهیم محل گل ها را به هم نشان می دهیم

ما شیره گل ها را می مکیم سپس آن ها در دهان خود ذخیره می کنیم بعد آن ها راتبدیل به عسل می کنیم و آن عسل ها را در خانه های کوچک کندو می گذاریم.

Koodak@tebyan.com

تهیه: شهرزاد فراهانی- منبع: مجله ملیکا




طبقه بندی: مذهبی، تربیتی، آفرینش، آموزشی، حکایت و داستان،

تاریخ : جمعه 26 خرداد 1396 | 03:38 ب.ظ | نویسنده : قبول | نظرات

تعداد کل صفحات : 2 :: 1 2

  • آنکولوژی | اخبار وب | تیم بلاگ