معلمی از یک گروه از دانش اموزان خواست اسامی عجایب هفتگانه را بنویسند...
علیرغم اختلاف نظر ها، اکثرا اینها را جزو عجایب هفت گانه نام بردند:


اهرام مصر
تاج محل
دره بزرگ (به نام گراند کانیون در امریکا)
کانال پاناما
کلیسای پطرس مقدس
دیوار بزرگ چین
آبشار نیاگارا


آموزگار هنگام جمع کردن نوشته های دانش آموزان، متوجه شد که یکی از آنها ..

بقیه این حکایت جالب را در ادامه مطلب بخوانید:

ادامه مطلب

طبقه بندی: متفرقه، آفرینش، آموزشی، حکایت و داستان،

تاریخ : یکشنبه 15 مرداد 1396 | 01:24 ب.ظ | نویسنده : قبول | نظرات

یکی بود یکی نبود. غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود...

می دونید بچه ها چه اتفاقی افتاده؟

من برادر بزرگه هستم

 

یکی تازه به خانه ما آمده؟

می دانی کیه؟

اون نی نی ماست. حالا دیگه همه می گن من برادر بزرگه هستم.

نی نی ما خیلی خیلی کوچولو است. کوچولوتر از اونی که حتی بتونه راه بره، کوچولوتر از اونی که حتی بتونه حرف بزنه. 

کوچولو تر از اونی که حتی بتونه با اسباب بازی هاش بازی کنه و یا با من بازی کنه.

کوچولو تر از اونی که بتونه مثل من بستنی بخوره، غذا یا یه دونه سیب بخوره.

نی نی ها دوست دارن شیر بخورن. نی نی ما هم فقط دوست اداره شیر بخوره، بعد از شیر هم فقط دوست داره بخوابه.

نی نی ها دوست دارن جای شان گرم و نرم باشه، نی نی ما دوست داره به من نگاه کنه.

منم بهش می گم: نی نی ، من و ببین، من برادر بزرگ تو هستم.

می شه نی نی و بغل کنم؟ ولی اول باید از مامان اجازه بگیرم، اگه اجازه داد بغلش کنم.

من با نی نی کوچولومون مهربونم، من اذیتش نمی کنم و ازش مراقبت می کنم. 

من با صدای بچه گانه براش آواز می خونم.

من برادر بزرگه هستم، بلدم گرم و نرم نگهش دارم

نی نی گاهی گریه می کنه. با با می گه: نی نی ها گاهی گریه می کنند تا چیزی را به بگویند، بیا ببینم چی شده؟

آهان، الان وقت وقت عوض کردن پوشک رسیده و همین طور وقت شیر دادن هم هست.

من بلدم کمک کنم حالا من برادر بزرگه هستم.

مامان و بابا عکس هایی را به من نشون می دهند عکس هایی که  من وقتی نی نی بودم. منم کوچولو بودم درست مثل نی نی.

حالا بزرگ شده ام. بزرگ شدن بامزه است.

بلدم را بروم؛ بلدم حرف بزنم؛ بلدم با اسباب بازی هام بازی کنم؛ بلدم بستنی، پیتزا و سیب بخورم.

مامان عاشق منه، بابا عاشق منه، من براشون خاص هستم. توی تمام دنیا من فقط من هستم.

من یه جور دیگه هم خاص هستم.

حالا برادر بزرگه هستم.

کانال کودک و نوجوان تبیان



طبقه بندی: تربیتی، آفرینش، سرگرمی، حکایت و داستان،

تاریخ : جمعه 13 مرداد 1396 | 06:29 ب.ظ | نویسنده : قبول | نظرات

 یکی بود، یکی نبود آن یکی که وجود داشت، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست.

موسی و مرد قصاب

روزی حضرت موسی در خلوت خویش از خدایش سوال می کند: آیا کسی هست که با من وارد بهشت گردد؟ خطاب می رسد: آری ! موسی با حیرت می پرسید: آن شخص کیست؟

خطاب می رسد: او مرد قصابی است در فلان محله، موسی می پرسد: می توانم به دیدن او بروم؟ خطاب می رسد: مانعی ندارد!

فردای آن روز موسی به محل مربوطه رفته و مرد قصاب را ملاقات می کند و می گوید: من مسافری گم کرده راه هستم، آیا می توانم شبی را مهمان تو باشم؟ 



ادامه مطلب

طبقه بندی: آفرینش، حکایت و داستان، آموزشی، سرگرمی، تربیتی، مذهبی،

تاریخ : یکشنبه 8 مرداد 1396 | 11:39 ق.ظ | نویسنده : قبول | نظرات

هیچ وقت فکرش را نمی کردم که توی کوچه های شهر باشم  و دور تا دورم را بچه های زیادی گرفته باشد.

دیدار با بچه های یتیم

مردی غریبه داشت از مشک های پر از عسل، توی کاسه هایی کوچک عسل می ریخت و به بچه ها می دادبیش از آن که بچه ها بیایند  آن مشک ها را مردی ایرانی  برای مرد غریبه هدیه آورده بود

 او هم چند نفر از دوستانش را صدا زد و گفت: زود به محله های کوفه بروید و بچه های یتیم را این جا بیاورید

راستش من به خاطر این که دلم نمی آمد از عسل های  کندومان جدا بشوم خودم را به لبه یکی از مشک ها چسباندم  و بعد از یک راه طولانی حالا  در کنار آن مرد غریبه  بودم او داشت با مهربانی  به بچه های یتیم نگاه می کرد. بچه ها داشتند با لذت به کاسه های پر از عسل انگشت می زدند و به هم می خندیدند

یک مرد آمد و گفت: ای علی، به ما عسل نمی دهی؟

معلوم شد اسم ان مرد علی است. علی گفت: اول بچه ها بخورند بعد بزرگ ترها

آن مرد گفت: ای امیرالمونی چرا اول بچه ها عسل بخورندبعد ما؟

علی گفت: امام پدر یتیمان است. من چون باید مثل یک پدر با این بچه ها رفتار کنم. گفتم آن ها اول از آن عسل بخورند.

نوبت به بزرگ ترها رسید. ان ها هم از عسل کندو نوش جان کردند. کم کم مشک ها خالی شد و خود علی هیچ چیز نخورد. به صورت مهربانش نگاه کردم او خوش حال بود و لبخند زیبایی می زد. وقت رفتنم بود اما من دلم نمی آمد از او جدا بشوم. زنبورهای کندو  در انتظارم بودند. 

من زنبور عسل هستم . خدای بزگ دو آیه از قرانش را به من اختصاص داده اسنتو پروردگار به زنبور عسل وحی کرد: که از کوه ها، درختان و داربست هایی که مردم می سازند خانه هایی برگزین.سپس از تمام ثمرات بخور و از راه هایی که پروردگارت برای  تو تعیین کرده به راحتی حرکت کن

ما زنبورها به شکل گروهی زندگی می کنیم. زنبور ملکه، زنبور نر و زنبور کارگر. که خداوند برای هر کدام از ما عمری جداگانه تعیین کرده اسو  ما با حرکت ها و رقص هایی که انجام می دهیم محل گل ها را به هم نشان می دهیم

ما شیره گل ها را می مکیم سپس آن ها در دهان خود ذخیره می کنیم بعد آن ها راتبدیل به عسل می کنیم و آن عسل ها را در خانه های کوچک کندو می گذاریم.

Koodak@tebyan.com

تهیه: شهرزاد فراهانی- منبع: مجله ملیکا




طبقه بندی: مذهبی، تربیتی، آفرینش، آموزشی، حکایت و داستان،

تاریخ : جمعه 26 خرداد 1396 | 03:38 ب.ظ | نویسنده : قبول | نظرات

زندگینامه امام زمان برای کودکان
نام پدر و مادر امام زمان (ع):

نام پدر این بزرگوار امام حسن عسکری (ع) پیشوای یازدهم و نام مادر گرامیشان نرجس خاتون (س) می باشدکه ایشان بنا بر روایات یک شاهزاده رومی بودند و درخواب با امام حسن عسکری (ع) آشنا شده و مسلمان می شوند . امام زمان تنها فرزند امام حسن عسکری (ع) می باشد
 
مقام و منصب :
ایشان معصوم چهاردهم و امام دوازدهم شیعیان هستند

تاریخ ولادت :
یک سال و یک ماه پس از ازدواج امام حسن عسکری (ع) و نرجس خاتون امام زمان به دنیا می آیند حضرت ولی عصر (ع) بنا بر بیشترین روایت روز جمعه نیمه شعبان 255  هجری قمری متولد شده اند.

جالب است بدانیم او پیش از آفتاب چشم به این جهان گشود، تا همیشه آفتاب را پشت سر قرار دهد
شب این میلاد خجسته را «شب برات»  و «شب مبارک» و «شب رحمت» خوانند. شیخ صدوق درکمال الدین نقل می کند نرجس خاتون روزی مشاهده می کند که نوری وارد بدن او می شود و به امام حسن عسکری موضوع را گزارش می کند و امام او را نوید به بارداری امام زمان می دهد و می فرماید : پسری می آوری که نامش محمد است و پس از من ، جانشین من خواهد بود.
نرجس ، عروس فاطمه ، شد مادر صاحب زمان در مهد نور ، مهدی ظهور آیینه حق شد عیان پس میلادش روزجمعه نیمه شعبان 255 هجری است چون پدرش وفات کرد او 5 ساله بود و مشهور بین علماء نیز همین تاریخ است و کسی در این جهت اعتراضی نکرده مگر کلینی در کافی و صدوق در کمال الدین و شیخ طوسی در الغیبه که این سه بزرگوار یک مرتبه سال 255 و بار دیگر 256 نوشته اند اما هرسه بیشتر سال 255 هجری را قبول دارند.

برای ولادت ایشان تاریخ های دیگری هم ذکر شده علت اینکه در تاریخ تولد ایشان عده ای اختلاف دارند ممکن است به دلیل پنهان نگه داشتن تولد آن امام بوده باشد بنابراین اصل ولادت مهدی جزء مسلّمات تاریخ است و در این تاریخ بین علما و محدثان و علمای فریقین هیچگونه اختلافی نیست.
شهید اول درکتاب دروس از امام جعفر صادق روایت کرده که آن حضرت فرموده اند : درشبی که قائم آل محمد (ع) متولد گردد هرمولودی متولد شود با ایمان است و اگر در زمین شرک متولد گردد، خداوند به برکت وجود امام، او را به سرزمین ایمان منتقل خواهد کرد
پس بنابر مبنای مشهور حضرت پس از شهادت جدگرامیش ، امام هادی (ع) حدود یک سال بعد ، متولد شده است یعنی حدود یک ماه از حکومت مهتدی عباسی گذشته ، زیرا مهتدی یک شب به آخرماه رجب مانده به حکومت رسید و تولد امام (ع) نیمه شعبان است.



ادامه مطلب

طبقه بندی: آفرینش، مناسبت ها، مذهبی، دانستنی ها، حکایت و داستان،

تاریخ : یکشنبه 2 خرداد 1395 | 11:44 ق.ظ | نویسنده : قبول | نظرات
معلمی از یک گروه از دانش اموزان خواست اسامی عجایب هفتگانه را بنویسند...
علیرغم اختلاف نظر ها، اکثرا اینها را جزو عجایب هفت گانه نام بردند:

اهرام مصر
تاج محل
دره بزرگ (به نام گراند کانیون در امریکا)
کانال پاناما
کلیسای پطرس مقدس
دیوار بزرگ چین
آبشار نیاگارا

آموزگار هنگام جمع کردن نوشته های دانش آموزان، متوجه شد که یکی از آنها ..
بقیه این حکایت جالب را در ادامه مطلب بخوانید:

ادامه مطلب

طبقه بندی: آفرینش، تربیتی، متفرقه، آموزشی، حکایت و داستان،

تاریخ : سه شنبه 6 بهمن 1394 | 06:59 ب.ظ | نویسنده : قبول | نظرات
    

امروز با مامان رفتیم حرم امام رضا (ع). وقتی از حرم بر می گشتیم، از کنار مغازه های دور حرم رد شدیم. من این مغازه ها را خیلی دوست دارم. چیزهای جالبی دارند؛ انگشترهای کوچک، تسبیح های رنگی، نخود و کشمش، آب نبات....

مامان رو به روی یک مغازه ی پارچه فروشی ایستاد و چند متر پارچه ی گل دار خرید. روی پارچه ی آبی، گل های ریز سفید بود. از مامان پرسیدم: "مامان می خواهی چی بدوزی؟"
مامان خندید و گفت: "یک چیز قشنگ!"

وقتی به خانه رسیدیم مامان متر را آورد و اندازه ی من را گرفت. حدس می زدم که می خواهد برای من چیزی بدوزد. آن وقت با آن پارچه ی گل دار نشست پای چرخ خیاطی. ت..ت..تق دوخت و دوخت و دوخت. من همانطور روبه رویش نشستم و نگاهش کردم. وقتی کارش تمام شد پارچه را برداشت و گفت: "حالا بیا جلو و سرت کن."

با خوش حالی پرسیدم: "مال من است؟"
مامان گفت: "بله!برای دختر قشنگم یک چادر گل دار دوختم."

با خوش حالی چادر را از دست مامان گرفتم و روبه روی آینه ی بزرگ ایستادم. چه قدر قشنگ شده بودم؛ مثل درخت آلبالوی خانه ی مان که فصل بهار شکوفه می دهد. از مامان پرسیدم: "خدا گفته خانم ها باید حجاب داشته باشند؟"

مامان جواب داد: "بله دخترم! خدا به پیامبر (ص) گفت که به زن ها بگوید پیش نامحرم ها باید حجاب داشته باشند. حضرت زهرا (س) و حضرت زینب (س) هم که از بهترین زن های دنیا هستند، پیش مردان نامحرم حجاب کامل داشتند."

دوباره خودم را توی آینه نگاه کردم. حالا چادر گل دارم را بیش تر دوست داشتم؛ چون حس می کردم من مثل حضرت زهرا (س) و حضرت زینب (س) دارم حجابم را رعایت می کنم."




طبقه بندی: مناسبت ها، حکایت و داستان،

تاریخ : سه شنبه 4 فروردین 1394 | 07:39 ب.ظ | نویسنده : قبول | نظرات

پیرمردی صبح زود در حالی که تند تند راه می رفت با اتومبیلی تصادف کرد و آسیب دید.عابران به سرعت او را به بیمارستان رساندند.پرستاران زخم های پیرمرد را پانسمان کردند.ولی به او گفتند :باید از پایتان عکسبرداری شود تا مطمئن شویم شکستگی نداشته باشد.پیرمرد غمگین شدو گفت:عجله دارم ،نیازی به عکسبرداری نیست. پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.او گفت زنم در خانه سالمندان است.هر صبح آنجا می روم و صبحانه را باهم می خوریم.نمی خواهم دیر شود.پرستاری گفت: خودمان به او خبر می دهیم.پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم او آلزایمر دارد ،چیزی را متوجه نخواهد شد!حتی مرا هم نمی شناسد.پرستار با حیرت گفت:وقتی که   نمی داند شما چه کسی هستید،چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟!! پیرمرد با صدایی گرفته به آرامی گفت:اما من که می دانم او چه کسی است؟

گاهی در حق کسی خوبی هایی کرده ای اما طرف انگار آلزایمر دارد!گاهی از خطای کسی که تو را آزرده است با بزرگواری می گذری،اما طرف انگار آلزایمر دارد و اصلا متوجه نمی شود! حتی گاهی کسی از لطف تو قدردانی می کند،اما مدتی بعد دچار آلزایمر می شود. این عجیب نیست که انسان به نسیان دچار می شود و آلزایمر بگیرد، انتظار و توقع سپاس و پاداش از انسان فراموشکار عجیب است! در همه ی این حالت ها فراموش نکن که خدا می بیند و هیچ گاه خوبی تو را فراموش نخواهد کرد.

                         با خودت تکرار کن :                                                          اونمی داند خدا که می داند.  





طبقه بندی: حکایت و داستان، تربیتی،

تاریخ : چهارشنبه 30 مهر 1393 | 06:41 ب.ظ | نویسنده : قبول | نظرات

انیمیشنی برای تدریس قرآن

دانش آموزان عزیزم ؛

برای استفاده از این انیمیشن  اینجا راکلیک فرمایید.








طبقه بندی: انیمیشن ها، قرآن دوم، آفرینش، سرگرمی، آموزشی، حکایت و داستان،

تاریخ : چهارشنبه 17 اردیبهشت 1393 | 07:56 ب.ظ | نویسنده : قبول | نظرات

جهت آشنایی دانش آموزان با ضرب المثل ها و تقویت روخوانی آن ها

می توانید از این لینک استفاده کنید...

روی تصویر کلیک کنید.





طبقه بندی: فارسی دوم، سرگرمی، دانستنی ها، حکایت و داستان،

تاریخ : جمعه 3 شهریور 1396 | 11:12 ق.ظ | نویسنده : قبول | نظرات
تاریخ : سه شنبه 20 اسفند 1392 | 02:58 ب.ظ | نویسنده : قبول | نظرات


 گل های نرگسم ؛ این داستان  رو بخونید ،

چون همون داستانی هست که در ارتباط با درس هنرمند  در کتاب فارسی براتون گفتم .

منبع : کندو





طبقه بندی: فارسی دوم، تربیتی، سرگرمی، آموزشی، حکایت و داستان،

تاریخ : دوشنبه 5 اسفند 1392 | 06:06 ب.ظ | نویسنده : قبول | نظرات

تعداد کل صفحات : 3 :: 1 2 3

  • آنکولوژی | اخبار وب | تیم بلاگ