تبلیغات
آفــــــریـــــنـــــش - داستان یک ضرب المثل

آفــــــریـــــنـــــش

فرشته های مهربان اولی و دومی! شکوفایی اندیشه و پویایی فکرتان را از آفریدگار متعال خواهانم .

داستان یک ضرب المثل

بزك نمیر بهار می آد ، خربزه و خیار می آد

حسنی با مادر بزرگش در ده قشنگی زندگی می كرد . حسنی یك بزغاله داشت و اونو خیلی دوست داشت . روزها بزغاله را به صحرا می برد تا علف تازه بخورد .

هنوز پاییز شروع نشده بود كه حسنی مریض شد و یك ماه در خانه ماند . مادربزرگ حسنی كاه و یونجه ای كه در انبار داشتند به بزغاله می داد .

 

وقتی حال حسنی خوب شده بود ، دیگر علف تازه ای در صحرا نمانده بود . آن سال سرما زود از راه رسید .

همه جا پر از برف شد و كاه و یونجه ها ی انبار تمام شد . بزغاله از گرسنگی مع مع می كرد . حسنی كه دلش به حال بزغاله گرسنه می سوخت اونو دلداری می داد و می گفت : “ صبر كن تا بهار بیاید آنوقت صحرا پر از علف می شود و تو كلی غذا می خوری . ”

مادر بزرگ كه حرفهای حسنی را شنید خنده اش گرفت و گفت : تو مرا یاد این ضرب المثل انداختی كه می گویند بزك نمیر بهار میاد خربزه و خیار میاد . آخه پسر جان با این حرفها كه این بز سیر نمی شود .

به خانه همسایه برو و مقداری كاه از آنها قرض بگیر تا وقتی كه بهار آمد قرضت را بدهی .

حسنی از همسایه ها كاه قرض كرد و به بزك داد و بزك وقتی سیر شد شاد وشنگول ، مشغول بازی شد .  





طبقه بندی: آموزشی، حکایت و داستان، آفرینش، دانستنی ها، سرگرمی،
[ جمعه 29 دی 1396 ] [ 12:32 ق.ظ ] [ قبول ] [ نظرات() ]